تبليغاتX
رنگی به بی رنگی حقیقت
داستان نویسی
 ببین و حالشو ببر..
        اول بدبختی  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com      بیا دوست عزیز بیا بکش آروم می شی(تو این مواقع همه دوستن )  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com        اوه عجب فضایی تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com          می بینی پیشرفت کردم رفتم دنبال تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com      حالا دیگه ایول داره  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    و دیگر تمام تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    می دونید بچه ها این یه روند تناوبی که توی همه ی داستان های عشق وعاشقی تکرار می شه (مواظب دلتون باشید)

 

هی هی آقا مراقب خودت باش..تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comبرو بابا مراقب چی باشم ؟!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comهیییییییی هاهاهاها حالا فهمیدی.. مگه نمی دونی دوره آخرالزمان شده..

 

 

 

|+| نوشته شده توسط غزال در شنبه هفتم دی 1387  |
 سایه
صفحه ی سفید هم با دل من هم خوانی ندارد ، سفیدی کاغذ با سیاهی قلبم در می آمیزد و آمیزه ای از خاکستری حادثه را شرح می دهد :

سیاهی بر همه جا می گذرد و بر سر من نیز گذری کوتاه می کند وبر سر مادرم سایه ای تنگتر از شب می بندد ،فریاد می کشم : بر سر من بیا چهره ی کریهش در سیاهی نمایان می شود و بر من می خندد ، بانگ زدم : مادرم نه ! صدایم گرفت به نجوا شبیه بود باز هم خندید ، خندید...

همه جا سفید بود برخاستم سوزش ها ، درد ها و هذیان ها به سراغم امد ، چشم ها و لب هایم خشک بود فریاد زدم آب. پرستار گفت : چی می گی ؟ سرش را نزدیک اورد و گوش داد ، لب هایم تر شد ، آسوده شدم وبه خواب رفتم .

سنگ مرمر مشکی یادآور خاطره ای بود که مادر را به خفتن در این گور تنگ اجبار کرد شانه ام گرم شد ،نگاهم به سنگی بود که پپر محبت ترین موجود عالم در آن خفته بود ، گفتم : مقصر سایه بود . گرمی رفت و جایش که از محبت گرم بود بدنم را سوزاند ، برگشتم و یار زندگیم که حالا روشن کننده ی قلبم بود را دیدم و حالا می توانم سفیدی کاغذ را به قلمی روشن تر از سیاهی قلبم رنگ زنم ...

|+| نوشته شده توسط غزال در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 "خزان"

در کف دستانم با خودکار شهری از محبت ترسیم کردم ، شهری با ساختمان های کوچک و بزرگ که نام همگی آن ها مهر بود و هیچکدام خورشید نبود که غروبی داشته باشد .همه شاد بودند حتی زمین ،زمین من آسمانی داشت از مهر ، اما سایه ای شوم آن را به مخمل بی ستاره ای از غم تبدیل کرد و ستاره های شادش را از بند آسمان رها کرد و آنان را بر زمین فرو ریخت . از ستاره ی در حال فروکش پرسیدم : با کدامین باد بر زمین فرش شدی ؟! با نفسی رفته گفت : با باد خزان اینگونه شدم .. و من از خزان آسمان ترسیدم بدون آنکه بدانم بر زمین نیز می آید .

بانگم را بر او فرود آوردم که بر شهر من داخل مشو . التماس کردم ، گریه کردم ، اما چه سود ! تهدید کردم ، عصبانی شد و برگهای نازک درخت روبرویم را زرد کرد ، آری همان زردی بود که من در شهرم استفاده نکرده بودم . تنفر بدنم را لرزاند و مرا بر زمین کوبید ، برخاستم ، ولی باز هم بر زمین کوبیده شدم و این بار از بار سنگین باد خزان بود که بر شانه ام تلنگری زد و رد شد ، از نفس با باد رفته ام شنید خزان که گفتم : چرا اینگونه کرد روزگار بامن و شهر خیالی من ؟! با باد بر من فرستاد پیغامش را که من از این شهر خیالی گذز کردم تا که بدانی حتی خیال ها هم روزی خزان می کنند ، پس از زندگی شکوه مکن که همیشه بهار نیست .

|+| نوشته شده توسط غزال در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 آشنایی
 

 

من دوست دارم دوستان زیادی داشته باشم پس  شمایی که به وبلاگ من سر زده ایده اید آدرستان را بنویسید،مرسی..

|+| نوشته شده توسط غزال در یکشنبه پنجم آبان 1387
 سلام به توی اینترنتی
سلام من غزال هستم ،۱۶ساله ،محصل در رشته تجربی و این وبلاگ رو برای در اختیار گذاشتن مطالبم که قطعه های ادبی هستش درست کردم و امیدوارم بعد از بازدید از وبلاگم و خواندن مطالب نظرات ارزشمندتان را در قسمت مربوطه ببینم...
|+| نوشته شده توسط غزال در یکشنبه پنجم آبان 1387
 
 
بالا