صفحه ی سفید هم با دل من هم خوانی ندارد ، سفیدی کاغذ با سیاهی قلبم در می آمیزد و آمیزه ای از خاکستری حادثه را شرح می دهد :
سیاهی بر همه جا می گذرد و بر سر من نیز گذری کوتاه می کند وبر سر مادرم سایه ای تنگتر از شب می بندد ،فریاد می کشم : بر سر من بیا چهره ی کریهش در سیاهی نمایان می شود و بر من می خندد ، بانگ زدم : مادرم نه ! صدایم گرفت به نجوا شبیه بود باز هم خندید ، خندید...
همه جا سفید بود برخاستم سوزش ها ، درد ها و هذیان ها به سراغم امد ، چشم ها و لب هایم خشک بود فریاد زدم آب. پرستار گفت : چی می گی ؟ سرش را نزدیک اورد و گوش داد ، لب هایم تر شد ، آسوده شدم وبه خواب رفتم .
سنگ مرمر مشکی یادآور خاطره ای بود که مادر را به خفتن در این گور تنگ اجبار کرد شانه ام گرم شد ،نگاهم به سنگی بود که پپر محبت ترین موجود عالم در آن خفته بود ، گفتم : مقصر سایه بود . گرمی رفت و جایش که از محبت گرم بود بدنم را سوزاند ، برگشتم و یار زندگیم که حالا روشن کننده ی قلبم بود را دیدم و حالا می توانم سفیدی کاغذ را به قلمی روشن تر از سیاهی قلبم رنگ زنم ...
|
+| نوشته شده توسط
غزال در چهارشنبه چهارم دی 1387
|